#ملکه_ناز و راز _

#ملکه_ناز  و  راز _

در بقچه ی حوری نیلوفرینم

آهوانه بر وسعت آبادی مهربانی پرسه می زنم

بر دستان ملکه ی  ناز و راز   یادگار مسافرکهکشان بر فصل کاغذی غربتهاست

من بر فصل ترانه ها بوی سیب را از سوره ی  رخ او در دلم مهمان میکنم

مادر

از تارهای خط رخت

میتوان آوای لای لای با لبخند گونه ها را قریب شد .

 

 

#دختر_کوچولوی_من_

#دختر_کوچولوی_من_

دیرزمانی است  از سایه ی روشن شاخه های خیالم

از چشمه ی لرزان خُرده های کلمات گُرگرفته جانم

  دختر کوچولوی  درونم

از تو بتی ساخته

تا با تو سخن بگوید

چه میگذرد در ذهن خالی بی تو

کجایی دلتنگی های پیر شده دلم

 بندهای شکسته وجودم

با قطرات تاب خنده های باران

در جستجوی عروسک دختربچه ای در بازی کودکانه دنیا

دیوان شعرم را با انگشتان شکسته قلم در انتظار آدینه ای  صادق ،نقش می بندد.

#تحریم_شادیها_

#تحریم_شادیها_

درمیان غربت نوشته ها

با عطر ترتیل پرسه های ناتمام

فواره های نور در آبادی سرزمین صفا

تحریم شادیها دارد وبس

بی تو

ای فرهادِ شیرین عشق و عدالت

میخکها هم روی شانه ی رود

به خاک افتاده اند تا با ضیافت تصنیف بارانی ات

به آبادی مهربانی روی دیدارت دعوت شوند .

 

 

#عروسک_یا _عروس_

#عروسک_یا _عروس_

چند روز قبل تقریبا ساعت 7 صبح  برای دریافت پول نقد در سطح شهر به دنبال  دستگاه خودپرداز سالم و خدمات ده بودم . با عجله خواستم پارک کنم که یک آقا  حدود 50 ساله با ماشین تیبا زودتر پارک کرد. با خودم گفتم  که آخردر  پارک کردن ماشین ماهر نشدم باز کلی طول میدهم ، در بد و بیراه گفتن با خود  سر رانندگی ام بودم …

 آن آقا بعد پارک ماشینش ،سریع خیابان را وسط زد و از دستگاه پولش را گرفت و من بلافاصله بعد از او در حال انجام عملیات گرفتن پول شدم .پول نگرفته بودم که صدای فریادی شنیدم پشت سرم را نگاه کردم دیدم یک ماشین پراید این بنده خدا را در حین وسط زدن در عرض خیابان با سرعت زد و فرار کرد احتمالا من فکر میکنم داد زدم و چیزی نفهمیدم .فقط یک دفعه دیدم کلی جمعیت جمع شدند و بنده خدا تمام کرد و رویش چادر و….

من در آن لحظه فقط یادم آمدم  اگر من  زودتر پارک می کردم ، شاید عزرائیل من را تور میزد….فقط همین را در ذهنم تکرار میکردم…. با زحمت خودم را به محل کارم رساندم.

همکارانم از دیدنم تعجب کردند .تا گفتن چرا لبت کبود و رنگت گچ …؟!  با صدای بلند گریه ام شروع شد و همه  را حیران و مضطرب کردم …با چه زحمتی ماجرا را تعریف کردم خدا میداند .  .

 ولی به قول حیدر بابا : دنیا یالان دنیا دی……
مرگ خیلی نزدیک است. ماشین و خانه شغل و ریخت و قیافه هیچی برایش اهمیت ندارد اصلا سلیقه عزرائیل با ما متفاوت است چیزهایی که ما دنبالش هستیم عزرائیل یک لحظه هم بهش فکر نمیکنه فقط فکر و حواسش به ماست برخلاف من و امثال من  که به همه چیز الا خودمان حواسمان نیست ..

اگر حساب کتابمان درست باشه باید مرگ را مثل عروسک دوران کودکی مان قشنگ و دوست داشتنی بداریم  و یا انتظار مرگ برایمان باید مثل دامادی درحجله در  انتظار نوعروس …ولی حیف از حساب و کتابمان و دل مان …

 

#رقاص_گریان_

#رقاص_گریان_

 آی آداما…

 

کمی صبرکنید چقدر تند و سریع و با عجله!

 

مثل برگ درختان پاییزی

 

هرلحظه و هردم به یک رنگ و به یک خط

 

اینجا قلبی بیمار است

 

هر آن از خش خش ریزش برگهایمان

 

غزل گریان برای دل اوست

 

ما چون رقاص گریان روزگاریم

 

غزلهای گُنگ گناه و عصیانیم

 

ساده بگویم :

 

دست نه ! قلب باغبان ایام خود را چو تیغ خارا می نشانیم  .

 

 

 

 

تلقین -مهدی یراحی


دانلود آهنگ